تبليغاتX
دریچه
پنجشنبه هفتم آبان 1388

 

آبستن انسانیتی موهومم

که از الکترونهایم برق متصاعد میکند

در ذهنم

مارپیچها گره خورده اند

تا رازهایی را به گور برده باشم

در بحبوحه این مراسم

هر شب خدایی را

در پیشگاه بویی تازه قربانی میکنم

من در هویتم

رد پای زنان و مردانی را یافته ام

رمه های آدم

که شهرها را کوچ کرده اند

و از هم آغوشی مداومشان

سلولهایم را

تک به تک

به هسته های تندی

بارور کرده اند

من در دستانم زنی را حس میکنم

در نوازشی مدام

در دندانهایم

مردی را

که در چرمی تیره گاز میزند

چه انتظاری می شود داشت

از دوکی به هم ریسیده

که باز کردنش را

به چرخشی بی توقف

سرگردان میکند؟

من اوراقم را جعل کرده ام

در شناسنامه ام

عکس سگی اهلی

به روی هرکه بازش میکند

لبخند میزند

در کارنامه هایم

کودکی بیست هایش را

به طمع جایزه

از گوششهایش آویزان کرده است

اما حقیقت اینست

که هرگز زنی در من

 به فاحشگی مدام نخندیده است

و ذهن ریه هایم را

تنها بوی قهوه پر کرده است

این امنیتیست

که لبخند هایم را

به چشمهایتان تقدیم میکند

 

 

توسط مهرداد در 2:34 |
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
 

دلم فاحشه اي مست ميخواهد!

كه بازدمش

آغشته به دود و الكل

تاريخم را

به نيستي سياه شبي سرد

فرو كشد!

تني از جنون

كه هزار سال فراموشيش را

در چارراه هاي اين روسپي خانه

به بكارت همه زنان عفيف شهر 

تاخت زند!

تندي زننده مگنوليا

بر تني لوند

كه تمامي هستيش را

به كوچكترين اشاره

نثار تنهايي سركش روح من كند...

 

 

توسط مهرداد در 15:29 |
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388

 

بايد مردابي باشي

تا بداني

به نشستن يك مرغابي

 در صبح

چند دايره خنده

بر صورتت نقش مي بندد

بايد از سكوت

 به تنگ آمده باشي

تا خاطره اره اي

صداي پرنده اي را

در شعرت

لانه كرده باشد!

 

 

توسط مهرداد در 4:41 |
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

 

اينجا

بدون ذات الريه

تنفس ممنوع است!

سينه سالم

هوا را نمي فهمد!

 

 

توسط مهرداد در 21:58 |
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

 

درست مثل بادبادكي

نخم كه دست توست

ذوق مي كنم و

بالا و پايين مي پرم

وقتي مي كشي

سقوط مي كنم

شل كه مي كني

اوج مي گيرم

و اگر رها كني

ميان آسمان و زمين

سرگردان چرخ خواهم زد!

 

 

توسط مهرداد در 21:54 |
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

 

چقدر چشمه

رود

درخت

كه درتنت حمل ميكني!

چقدر اسب

كه زير پوستت

مي دود!

نمي دانم

زمين بزرگتر است

يا تو

اما

در آغوشت كه مي گيرم

احساس مي كنم

منظومه ام!

 

توسط مهرداد در 1:58 |
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

 

ناراحتم...

يعني

احساس

 راحتي

 نمي كنم!

 

 

توسط مهرداد در 1:56 |
شنبه هفدهم مرداد 1388
 

از اعتماد تهي شدم

اين شايد يك اتفاق ساده باشد

اما

از اتفاق هم تهي شدم!

 

توسط مهرداد در 9:54 |
جمعه شانزدهم مرداد 1388
 

 

با من كنار بيا

همين!

 

     

توسط مهرداد در 2:14 |
جمعه شانزدهم مرداد 1388

 

از سايه اين پل پيداست

        كه ارتفاع خودكشي آدم

                          چقدر پست است!

 

   

توسط مهرداد در 2:13 |
جمعه شانزدهم مرداد 1388

 

به آخر خط نرسيده اي

كه ببيني

يك نقطه چطور

راه به روي جمله زندگيت مي بندد !

 

 

توسط مهرداد در 2:12 |
جمعه شانزدهم مرداد 1388

 

دو صفحه به آخر

فکر می کنی که چطور تمامش کنی!

شروع بی فکری بود...

کتابت که بسته شد

          چه تفاوتي می کند

                 که در کدام قفسه ای؟!

 

 

توسط مهرداد در 2:7 |
شنبه دهم مرداد 1388

 

 

درست به قدر سياره اي حقير

كه روياهايش را

در مداري هميشگي

به سكوتي هزار ساله تكرار مي كند

تنهايم!

...

من انكار را

در چشمان فاحشه اي ديده ام

كه عشق را

در بازي هوس آلوده هر روزه بسترش با مرد

به تهيگاهش ميرانَد و

زنانگيش را

از دستان تحقير لاشه مرداني كه

حيات را تحميلش ميكنند

به بوسه اي

مكارانه

مي دزدد!

و مرگ را

در احتضار بي پايان زني ديده ام

كه زندگي را

در شمارش كاشيهاي آشپزخانه اش

گم كرده است و

لبخندش را

كنار آرايش هميشگي ميز و فنجان چاي

به لبان مردي مي سپارد!

...

اين قصه اينبار

مرا هم به كام خود خواهد كشيد

قصه ساده اي كه

از آدم

آهن مي سازد و

از آهن

آب!

...

واژه ها مي توانند

واژه ها مي توانند

سر مردي را بر دار

سوزني كنند

به دوختن لباني كه عشق را

از پس هزار سال

لبخندي زده باشند

تا سكوت را

عبرت پيشه كنند

واژه ها مي توانند

دردم را

به حقارت يك آه

فرياد بكشند

تا تو تنها بداني

فاصله سياه ميان درد و سكوت

رنگ نيست!

واژه ها اما نمي توانند

حتي!

به قدر درخشش بي رمق فلس يك ماهي در آب

بودنت را

در من

به شادماني كوچكي

در چشمان تو

شعله ور كنند!

به قدر سكوت

تنهايم

نازنينم

اين قصه اينبار

از آب

آهن خواهد ساخت

و از آهن

مرا!...

 

يك روز شنبه از تابستان 88- گم شده بودم!

توسط مهرداد در 2:30 |
شنبه دهم مرداد 1388

چه تفاوتي ميكند

اين شعر

تن برهنه اش را

امشب

به كدام بستر بسپارد؟

چه تفاوتي مي كند؟

...

چه تفاوتي ميكند

اين چراغ

روياي كدام عابر را

به تقديري قرمز

مسدود كرده باشد و

با كدام يك

به خنده سبزي

جفت زده باشد؟

چه تفاوتي ميكند

اين چارراه ها و ازدحام

وقتي آخر قصه

همه به خواب رفته اند و

حيات اين كوچه را

گربه ها رقم مي زنند و

زباله هاي رنگينشان؟!

...

چه تفاوتي ميكند اين برگ

چند خورشيد را

به سينه تاريك درختي پير

تزريق كرده باشد

وقتي

 درخت

برهنگي پاييز و

خواب زمستان را

به صداقت برگ

ترجيه مي دهد!

من

از درون تني با شما حرف مي زنم

كه هر سلولش را

مديون قتل پرنده ايست

مديون سلاخي درختي

يا دريدن گوسفندي

از نطفه اي بي شكل

در رحمي تاريك

كه مرده به دنيا چشم گشوده است

من

از روياي كودكي حرف مي زنم

كه كودكيش را

در عمق افيون والدينش

از خشونت چارراههاي شهر

بيرون مي كشد و...

بزرگ مي شود!

من

نه از خواب رنگين گلدانهاي اين اتاق

از تنگناي روياي يك علف

در درز سنگفرش حرف مي زنم

از پسمانده آب خياباني كثيف

كه زندگي را

به گياهي  تحميل مي كند!

 

...

چه تفاوتي ميكند درد؟

وقتي جنونت را

نسخه خواب آوري  مي كنند

براي فراموشي!

...

بايد ايستاد

بايد ايستاد و سكوت كرد

اگر سكوت

عادت هر روزه رهگذران را

به شنيدن فرياد

بر هم مي زند

بايد ايستاد و

سكوت كرد

 

 

پيراهني تا زير زانو در چارراه- تابستان 88

 

 

توسط مهرداد در 2:20 |
شنبه دهم مرداد 1388

بجز دروغ

همه چيز

دروغ بود!

من به اصالت موجي

كه سنگي را

از صخره اي جدا مي كند و

در اعماق سينه اش

دفن مي كند

شك كرده ام

...

به اصالت هوايي

كه سينه ام را

به اعتيادي هميشگي

تكرار مي كند

شك كرده ام

...

به اصالت آبي

كه عطش را

در من

به حقارت يك ليوان

مي كشد و محو مي كند

من به اين جنون

به زمين

به خاك

شك كرده ام

تمام اين واژه ها را

از شعرم خط خواهم زد و

شمار نفسهايم را

از عقربه هاي مداوم اين ساعت

پس خواهم گرفت

بجز دروغ

همه چيز

دروغ بود!

يك نيمه شب تابستان 88 – بي خوابي

توسط مهرداد در 2:9 |