آبستن انسانیتی موهومم
که از الکترونهایم برق متصاعد میکند
در ذهنم
مارپیچها گره خورده اند
تا رازهایی را به گور برده باشم
در بحبوحه این مراسم
هر شب خدایی را
در پیشگاه بویی تازه قربانی میکنم
من در هویتم
رد پای زنان و مردانی را یافته ام
رمه های آدم
که شهرها را کوچ کرده اند
و از هم آغوشی مداومشان
سلولهایم را
تک به تک
به هسته های تندی
بارور کرده اند
من در دستانم زنی را حس میکنم
در نوازشی مدام
در دندانهایم
مردی را
که در چرمی تیره گاز میزند
چه انتظاری می شود داشت
از دوکی به هم ریسیده
که باز کردنش را
به چرخشی بی توقف
سرگردان میکند؟
من اوراقم را جعل کرده ام
در شناسنامه ام
عکس سگی اهلی
به روی هرکه بازش میکند
لبخند میزند
در کارنامه هایم
کودکی بیست هایش را
به طمع جایزه
از گوششهایش آویزان کرده است
اما حقیقت اینست
که هرگز زنی در من
به فاحشگی مدام نخندیده است
و ذهن ریه هایم را
تنها بوی قهوه پر کرده است
این امنیتیست
که لبخند هایم را
به چشمهایتان تقدیم میکند
دلم فاحشه اي مست ميخواهد!
كه بازدمش
آغشته به دود و الكل
تاريخم را
به نيستي سياه شبي سرد
فرو كشد!
تني از جنون
كه هزار سال فراموشيش را
در چارراه هاي اين روسپي خانه
به بكارت همه زنان عفيف شهر
تاخت زند!
تندي زننده مگنوليا
بر تني لوند
كه تمامي هستيش را
به كوچكترين اشاره
نثار تنهايي سركش روح من كند...
بايد مردابي باشي
تا بداني
به نشستن يك مرغابي
در صبح
چند دايره خنده
بر صورتت نقش مي بندد
بايد از سكوت
به تنگ آمده باشي
تا خاطره اره اي
صداي پرنده اي را
در شعرت
لانه كرده باشد!
اينجا
بدون ذات الريه
تنفس ممنوع است!
سينه سالم
هوا را نمي فهمد!
درست مثل بادبادكي
نخم كه دست توست
ذوق مي كنم و
بالا و پايين مي پرم
وقتي مي كشي
سقوط مي كنم
شل كه مي كني
اوج مي گيرم
و اگر رها كني
ميان آسمان و زمين
سرگردان چرخ خواهم زد!
چقدر چشمه
رود
درخت
كه درتنت حمل ميكني!
چقدر اسب
كه زير پوستت
مي دود!
نمي دانم
زمين بزرگتر است
يا تو
اما
در آغوشت كه مي گيرم
احساس مي كنم
منظومه ام!
ناراحتم...
يعني
احساس
راحتي
نمي كنم!
از اعتماد تهي شدم
اين شايد يك اتفاق ساده باشد
اما
از اتفاق هم تهي شدم!
با من كنار بيا
همين!
از سايه اين پل پيداست
كه ارتفاع خودكشي آدم
چقدر پست است!
به آخر خط نرسيده اي
كه ببيني
يك نقطه چطور
راه به روي جمله زندگيت مي بندد !
دو صفحه به آخر
فکر می کنی که چطور تمامش کنی!
شروع بی فکری بود...
کتابت که بسته شد
چه تفاوتي می کند
که در کدام قفسه ای؟!
درست به قدر سياره اي حقير
كه روياهايش را
در مداري هميشگي
به سكوتي هزار ساله تكرار مي كند
تنهايم!
...
من انكار را
در چشمان فاحشه اي ديده ام
كه عشق را
در بازي هوس آلوده هر روزه بسترش با مرد
به تهيگاهش ميرانَد و
زنانگيش را
از دستان تحقير لاشه مرداني كه
حيات را تحميلش ميكنند
به بوسه اي
مكارانه
مي دزدد!
و مرگ را
در احتضار بي پايان زني ديده ام
كه زندگي را
در شمارش كاشيهاي آشپزخانه اش
گم كرده است و
لبخندش را
كنار آرايش هميشگي ميز و فنجان چاي
به لبان مردي مي سپارد!
...
اين قصه اينبار
مرا هم به كام خود خواهد كشيد
قصه ساده اي كه
از آدم
آهن مي سازد و
از آهن
آب!
...
واژه ها مي توانند
واژه ها مي توانند
سر مردي را بر دار
سوزني كنند
به دوختن لباني كه عشق را
از پس هزار سال
لبخندي زده باشند
تا سكوت را
عبرت پيشه كنند
واژه ها مي توانند
دردم را
به حقارت يك آه
فرياد بكشند
تا تو تنها بداني
فاصله سياه ميان درد و سكوت
رنگ نيست!
واژه ها اما نمي توانند
حتي!
به قدر درخشش بي رمق فلس يك ماهي در آب
بودنت را
در من
به شادماني كوچكي
در چشمان تو
شعله ور كنند!
به قدر سكوت
تنهايم
نازنينم
اين قصه اينبار
از آب
آهن خواهد ساخت
و از آهن
مرا!...
يك روز شنبه از تابستان 88- گم شده بودم!
چه تفاوتي ميكند
اين شعر
تن برهنه اش را
امشب
به كدام بستر بسپارد؟
چه تفاوتي مي كند؟
...
چه تفاوتي ميكند
اين چراغ
روياي كدام عابر را
به تقديري قرمز
مسدود كرده باشد و
با كدام يك
به خنده سبزي
جفت زده باشد؟
چه تفاوتي ميكند
اين چارراه ها و ازدحام
وقتي آخر قصه
همه به خواب رفته اند و
حيات اين كوچه را
گربه ها رقم مي زنند و
زباله هاي رنگينشان؟!
...
چه تفاوتي ميكند اين برگ
چند خورشيد را
به سينه تاريك درختي پير
تزريق كرده باشد
وقتي
درخت
برهنگي پاييز و
خواب زمستان را
به صداقت برگ
ترجيه مي دهد!
من
از درون تني با شما حرف مي زنم
كه هر سلولش را
مديون قتل پرنده ايست
مديون سلاخي درختي
يا دريدن گوسفندي
از نطفه اي بي شكل
در رحمي تاريك
كه مرده به دنيا چشم گشوده است
من
از روياي كودكي حرف مي زنم
كه كودكيش را
در عمق افيون والدينش
از خشونت چارراههاي شهر
بيرون مي كشد و...
بزرگ مي شود!
من
نه از خواب رنگين گلدانهاي اين اتاق
از تنگناي روياي يك علف
در درز سنگفرش حرف مي زنم
از پسمانده آب خياباني كثيف
كه زندگي را
به گياهي تحميل مي كند!
...
چه تفاوتي ميكند درد؟
وقتي جنونت را
نسخه خواب آوري مي كنند
براي فراموشي!
...
بايد ايستاد
بايد ايستاد و سكوت كرد
اگر سكوت
عادت هر روزه رهگذران را
به شنيدن فرياد
بر هم مي زند
بايد ايستاد و
سكوت كرد
پيراهني تا زير زانو در چارراه- تابستان 88
بجز دروغ
همه چيز
دروغ بود!
من به اصالت موجي
كه سنگي را
از صخره اي جدا مي كند و
در اعماق سينه اش
دفن مي كند
شك كرده ام
...
به اصالت هوايي
كه سينه ام را
به اعتيادي هميشگي
تكرار مي كند
شك كرده ام
...
به اصالت آبي
كه عطش را
در من
به حقارت يك ليوان
مي كشد و محو مي كند
من به اين جنون
به زمين
به خاك
شك كرده ام
تمام اين واژه ها را
از شعرم خط خواهم زد و
شمار نفسهايم را
از عقربه هاي مداوم اين ساعت
پس خواهم گرفت
بجز دروغ
همه چيز
دروغ بود!
يك نيمه شب تابستان 88 – بي خوابي